بیم
بیم
تعریف
بیم (Dread/Phobia) یک ترس عمیق، ریشهدار، پایدار و اغلب نامتناسب با خطر واقعی است. برخلاف «ترس» که واکنشی لحظهای به یک تهدید مشخص است، بیم بیشتر ماهیت anticipation (انتظار کشیدن) دارد؛ یعنی شخصیت حتی از فکر کردن به محرکِ ترس هم بهشدت آزار میبیند. بیم میتواند یک فوبیای خاص (مثل بیم از مکانهای بسته یا بیم از خون) یا یک وهم عمیق از یک اتفاقِ تلخ در آینده باشد. در داستان، بیم نشاندهندهی زخمهای گذشته یا تاریکترین گوشهی روان شخصیت است. این احساس آهسته و خفهکننده است؛ مثل یک دست سرد که روی رگهای گردن شخصیت قرار دارد.
نقش بیم در داستان
بیم معمولاً در موقعیتهای زیر ظاهر میشود و بکگراند شخصیت را میسازد:
- نزدیک شدن اجتنابناپذیر به یک محرکِ فوبیک (مثلاً سوار شدن به هواپیما برای فردی که بیمِ ارتفاع دارد)
- دیدن نشانههایی که یادآور یک تراومای قدیمی هستند
- ورود به یک مکان که در گذشته در آن آسیب دیده است
- شنیدن صدای یک فرد خاص که قدرت ویرانگری دارد
- مواجهه با چیزی که شخصیت بهشدت از آن متنفر و بیزار است (مثل خون یا حشرات)
شدتهای بیم
بیمیلی ← بیم خفیف ← فوبیا (ترس بیمارگونه) ← وحشت خفه (Suffocating dread) ← کابوس روانی
نشانههای ظاهری
چهره
- رنگپریدگی تدریجی و پایدار (نه ناگهانی مثل وحشت)
- عرق کردن سرد و چسبناک روی پیشانی و بالای لب
- کشیده شدن خطوط صورت به سمت پایین (حالت رنجور و خسته)
- انقباض دائمی عضلات فک
چشمها
- اجتناب شدید از تماس چشمی با محرک (نگاه نکردن به پایین برای کسی که بیمِ ارتفاع دارد)
- گشاد شدن مردمکها اما با نگاهی ثابت و سنگین (نه چرخشی مثل وحشت)
- خیره شدن به یک نقطهی خنثی برای تمرکز کردن
- بستن محکم چشمها در مواجهه مستقیم
دهان
- بلعیدن مکرر و با زحمت بزاق (احساس گیر کردن گلوله در گلو)
- خشکی کامل دهان
- گاز گرفتن محکم لب تا ایجاد سفیدی
- نفس کشیدن از بین دندانهای به هم چسبیده
دستها
- مشت کردن دستها تا سفید شدن بند انگشتان
- چسبیدن ناخودآگاهِ ناخنها به کف دست
- گرفتن محکمِ یک شیء امن (مثل دستهی صندلی، لبهی میز یا دست شخص دیگر)
- لرزشهای ظریف، موضعی و پیوسته (مثل لرزش فقط در انگشتان)
بدن
- سفتی و rigid شدن کامل بدن (مثل یک تکه چوب)
- عقبنشینی آهسته و بهدقت (بدون پریدن)
- چسبیدن فیزیکی به دیوار، گوشه یا یک شخص امن
- فرو رفتن ناخودآگاه سر بین شانهها (برای محافظت از گردن)
= زبان بدن
فرد بیمناک سعی میکند با تمام وجود از محرک فاصله بگیرد و خود را کوچک کند.
- به شدت به سمت مخالفِ محرک متمایل شدن.
- ایجاد مانع فیزیکی بین خود و منبع بیم.
- قفل شدن مفاصل و ناتوانی در حرکت طبیعی.
- تنفس بسیار سطحی و محدود (انگار نفس کشیدن باعث نزدیک شدن به خطر میشود).
تغییرات صدا
- صدای گرفته، خشن و بسیار پایین (ناشی از تنگی عضلات گلو)
- ناتوانی در صحبت کردن (فقط تکواژهها یا سر تکان دادن)
- مکثهای بسیار طولانی بین کلمات
- زمزمه کردن تکراری جملاتی مثل: «نمیتونم... من نمیتونم.»
- لکنت شدید به جای تپق (گیر کردن کلمه در گلو)
واکنشهای جسمانی
- احساس تهوع شدید و واقعی (حس پریدن معده)
- سرگیجه و احساس از دست دادن تعادل
- تاری دید و احساس غش
- احساس گرما یا سرمای غیرطبیعی در اندامها
- ضربان قلب نامنظم اما سنگین (نه تند و انفجاری مثل وحشت)
افکار شخصیت
ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:
- نکنه الان نگاهش کنم.
- اگه نزدیکتر بشه، میمیرم، واقعاً میمیرم.
- ته دلم داره بهم میگرده.
- باید از اینجا برم، هرجوری شده باید برم.
- نمیتونم نفس بکشم، هوای اینجا کمه.
رفتارهای رایج
- دور دور کردنِ مسیر برای نیفتادن به بهانهی مواجهه با محرک
- بستن چشمها یا پوشاندن صورت در لحظهی رویارویی
- چسبیدن به یک فرد امن (مثل گرفتن آرنج همسر در یک جمع اجتماعی ترسناک)
- تمرکز وسواسگونه روی یک کار بیربط (مثل شمردن کاشیهای کف) برای قطع کردن ذهن
- to کردن و التماس برای ترک محل
رفتارهایی که الزاماً رخ نمیدهند
یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که بیم را با فرار فیزیکی یا جیغ اشتباه میگیرند. همه افراد بیمناک:
- جیغ نمیزنند.
- فرار نمیکنند.
- گریه نمیکنند.
ممکن است شخصیتی در اوج بیم، کاملاً بیحرکت روی صندلی بنشیند و حتی چهرهاش عادی به نظر برسد، در حالی که در داخل کفشهایش پاهایش تا مرز درد نوکش شده و معدهاش به هم ریخته است (بیمِ پنهان).
اشتباهات رایج نویسندگان
- او از بیم لرزید.
- بیم وجودش را فرا گرفت.
- به شدت بیمناک بود.
کلیشهها
بیم فقط بیهوش شدن یا grab کردنِ قلب نیست. گاهی بیم:
- خیره شدن به یک نقطه و از دست دادن توانایی درک زمان است.
- مکث کردنِ ناگهانی در وسط یک راهرو و چک کردنِ دوبارهی قفل در است.
- شستن مداوم دستها با آب سرد به بهانهای واهی است.
- حرف زدن بیش از حد معمول برای پر کردن سکوتِ داخلی است.
نمونههای کوتاه
- وقتی سگ پارس کرد، دستش را روی زانویش فشرد تا متوقفش کند.
- نگاهش را از لبهی پشتبام برداشت و آن را روی دودکش قفل کرد.
- رنگش پرید، اما روی صندلی میخکوب شد؛ انگار میخ در جا کوبیده بود.
- دستمالی را تا جایی که پاره شد، در مشتش مچاله کرد.
- گفت: «من منتظر میمونم اینجا» و به دیوار تکیه داد تا از پنجره دور باشد.
- صدایش مثل پاره شدن کاغذ بود: «بریم... لطفاً بریم.»
- فقط سرش را تکان داد و آب لیوان را در یک جرعه سر کشید، اما نتوانست قورت دهد.
نمونه داستانی تألیفی
در به راهروی هتل که رسید، نگاهش به انتهای راهرو افتاد؛ آنجا که پلههای شیشهای به طبقهی پایین میرفتند. قدمهایش بند آمد. دستش را روی دیوار گذاشت. سینهاش را بالا آورد تا هوای کافی وارد ریههایش شود، اما انگار دیواری جلوی گلویش کشیده شده بود. شانههایش را بالا انداخت و چشمانش را بست. تپش قلبش در گوشش میپیچید. گفت: «من از آسانسور استفاده میکنم.» من به سمت آسانسور اشاره کردم که پنج متر آنطرفتر بود. سرش را تکان داد، چشمانش را باز کرد و با قدمهایی سنگین، بدون اینکه به سمت پلهها حتی نیمنگاهی بیندازد، به سمت آسانسور رفت.
تمرین
شخصیتی را تصور کنید که به شدت از خون (هموفوبیا) بیم دارد، اما در یک تصادف کوچک، همسفرش به پیشانیاش برخورد کرده و خون از بین ابروهایش جاری شده است. بدون استفاده از واژههای «بیم»، «ترس»، «وحشت»، «فوبیا» و «بیزار»، احساس شخصیت را در ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.
احساسات نزدیک
ترس، وحشت، هراس، اضطراب، واهمه، تنفر (گاهی فوبیاها با انزجار خلط میشوند)
احساسات متضاد
شجاعت، آرامش، امنیت، اعتماد، میل، علاقه
واژگان مرتبط
بیمناک، هراسزده، فوبیک، واهمهانگیز، رعبآور، لرزان، سست، خائف، مضطرب، وحشتزده، رنجور، بیقرار، خفه.