بلاتکلیفی
بلاتکلیفی
تعریف
بلاتکلیفی یک وضعیت روانیِ ساکن، ماندگار و گسسته است که در آن فرد نه تصمیمی گرفته و نه امیدی به روشن شدن مسیر دارد. برخلاف «تردید» که فرد بین دو راه مشخص درگیر است، یا «دودلی» که یک تقابل درونی فعال است، در «بلاتکلیفی» فرد اصلاً راهی نمیبیند؛ انگار در یک مهغلیظ ایستاده است. این احساس معمولاً زمانی رخ میدهد که توپ در زمین دیگری است و شخصیت فقط نقش یک تماشاچیِ بیقدرت را دارد. در داستان، بلاتکلیفی نشاندهندهی از دست دادن کنترل، ورود به یک دورهی گذارِ دردناک، یا گیر افتادن در یک فضای خالیِ معنایی است.
نقش بلاتکلیفی در داستان
بلاتکلیفی معمولاً در موقعیتهای زیر ظاهر میشود و حس رکود و خفگی را به خواننده میدهد:
- انتظار برای نتیجهی یک آزمایش، مصاحبه یا عمل جراحی (بدون اینکه بتواند کاری بکند)
- پایان یک رابطهی طولانی بدون اینکه دلیل قطعی برای آن وجود داشته باشد
- گیر افتادن بین دو مرحلهی زندگی (مثلاً فارغالتحصیلی و پیدا نکردن کار)
- شنیدن یک شایعهی بد دربارهی خود که هنوز تایید نشده است
- ماندن در یک شهر غریبه بدون پول و بدون آدرس
- مواجهه با یک پیشنهاد که نه خوب است و نه بد (فقط بیمعنی است)
شدتهای بلاتکلیفی
مکث خفیف ← بلاتکلیفی ← سرگردانی مطلق ← گسست روانی (و در حالت افراطی: پوچیِ موقتی / خشکزدگی)
نشانههای ظاهری
چهره
- خالی بودنِ کامل چهره از هرگونه هیجان (حالتِ صفر)
- نگاه گنگ و بیفوکوس
- افتادگیِ خفیف عضلات صورت (نه به شکل غم، بلکه به شکل بیانرژی مطلق)
- عدم تغییرِ هیچگونه حالتی حتی در پاسخ به محرکهای بیرونی
چشمها
- خیره شدن به یک نقطهی خنثی (مثل دیوار سفید یا فضای خالی روی میز)
- نگاههای بیهدف و شناور (انگار چشمها دنبال چیزی میگردند که وجود ندارد)
- کند بودن حرکت چشمها
- پلک زدنهای آرام اما مکانیکی
دهان
- بسته بودن طبیعی اما شلِ لبها
- نفس کشیدنهای بسیار ملایم از دهان
- آه کشیدنهای بیصدا و طولانی (نه آه غم، بلکه آهِ خستگی از سکون)
- بیاشتهایی یا جویدنِ بسیار آرام غذا بدون چشیدن طعم
دستها
- افتادن بیجان دستها در دامن
- بازی کردنِ بیهدف و بسیار کند با یک شیء (مثل چرخاندن یک خودکار بدون نگاه کردن به آن)
- لمس کردنِ مکررِ سطح میز یا پارچهی لباس برای ایجاد یک حس فیزیکی
- دستهایی که انگار جایی برای قرار گرفتن ندارند
بدن
- نشستن در وضعیتی که نه کاملاً راحت است و نه کاملاً خشک (نیمنشسته، نیمخوابیده)
- خم شدن سر به سمت جلو (وزن سنگین سر)
- جابجاییِ بسیار کندِ وزن بدن روی مبل یا صندلی
- احساس سنگینی و چسبیدن به زمین
= زبان بدن
فرد بلاتکلیف، بدنش را در حالت تعلیق (Suspend) قرار میدهد.
- عدم تمایل به انجام هیچ حرکت هدفمندی.
- بدن به سمت داخل متمایل است اما منقبض نیست (فقط جمع شده است).
- نگاهها به سمت بیرون نیست (درونگرایی فیزیکی).
- به نظر میرسد اگر کسی او را هل دهد، مقاومتی نخواهد کرد.
تغییرات صدا
- لحن یکنواخت، خسته و فاقد لحن (Monotone)
- استفادهی مکرر از کلمهی «نمیدانم» (بدون هیچگونه تاکید عاطفی)
- جملات ناقص که در هوا معلق میمانند (مثلاً: «فکر کنم... خب، هر چی بشه...»)
- سرعت بسیار کند صحبت کردن
- سکوتهای طولانی بدون اینکه شخصیت متوجه شود سکوت کرده است
واکنشهای جسمانی
- احساس خوابآلودگی و سنگینیِ مغز (مثل خواب الودگی)
- سردردِ خفیف و پشتسر (فشار ناشی از نداشتن جهت)
- بیحسی حسی (کاهش درک لمسی)
- احساس تهوع بسیار خفیف (ناشی از بیحرکتی ذهنی)
- کاهش ضربان قلب به حداقل (ریتم خوابوار)
افکار شخصیت
ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:
- حالا چی؟
- خسته شدم از اینکه هیچچی نمیفهمم.
- باید یه کاری بکنم، ولی چیکار؟
- انگار زمان متوقف شده.
- مهم نیست، فکر نکن.
رفتارهای رایج
- روشن کردن تلویزیون یا گوش دادن به پادکست بدون اینکه محتوا را بفهمد (فقط برای پر کردن سکوت)
- شروع به یک کار ساده (مثل شستن ظرفها) و رها کردن آن در وسط کار
- خیره شدن به سقف در تاریکی
- چک کردن مکرر گوشی بدون اینکه انتظار پیامی داشته باشد
- پرسیدن سوالات بیمعنی از دیگران (مثلاً: «ساعت چنده؟»، «هوا چطوره؟»)
رفتارهایی که الزاماً رخ نمیدهند
یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که فرد بلاتکلیف را در حال قدم زدن عصبی یا دستپاچه شدن نشان میدهند. همه افراد بلاتکلیف:
- حرکت نمیکنند.
- حرف نمیزنند.
- به هم میریزند.
ممکن است شخصیتی در اوج بلاتکلیفی، کاملاً عادی به سر کار برود، با همکارانش بخندد و کارهایش را انجام دهد؛ اما در درون، مثل یک ربات عمل کند و هیچ ارتباطی با کارهایش نداشته باشد (بلاتکلیفی پنهان).
اشتباهات رایج نویسندگان
- او در بلاتکلیفی فرو رفت.
- بلاتکلیفی او را کُشت.
- با بلاتکلیفی به اطراف نگاه کرد.
کلیشهها
بلاتکلیفی فقط دستبهسر شدن و آه کشیدن نیست. گاهی بلاتکلیفی:
- پوشیدن یک لباس، ایستادن جلوی آینه، و نپوشیدن آن و سپس نشستن روی تختِ بدون ملحفه است.
- خیره شدن به یک نقطهی خالی روی دیوار برای ده دقیقه است.
- تماشای باران با حسی از بیارزشیِ هر قطره است.
- نگاه کردن به یک لیوان نیمهپر آب و بیمیلی به نوشیدن یا ریختن آن است.
نمونههای کوتاه
- شلوارش را پوشید، اما روی تخت نشست تا جوراب بپوشد؛ پاهایش را روی زمین گذاشت و فقط نگاه کرد.
- خودکار را روی کاغذ گذاشت و نگاهش را به سمت پنجره چرخاند؛ خطی نکشید.
- گفت: «مهم نیست»، اما حتی تلاش نکرد متقاعدکننده به نظر برسد.
- نیملیوان آب را در آشپزخانه خورد و فنجان را در سینک رها کرد.
- تلویزیون را روشن کرد، صدا را کم کرد و به پشتی تکیه داد.
- تلفنش زنگ خورد، نگاهی به صفحه انداخت و دوباره آن را رو به پایین گذاشت.
نمونه داستانی تألیفی
پاسپورتم را روی میز گذاشتم. بلیت هواپیما هم کنارش بود. به صندلی که روبروی من بود خیره شدم. ساعت از ظهر گذشته بود و هیچچیزی برای خوردن نداشتم، اما گرسنه هم نبودم. دستم را دراز کردم و پاسپورت را برداشتم. صفحهی اولش را ورق زدم. عکسم را نگاه کردم؛ انگار آدم دیگری بود. بلیت را هم گرفتم. تاریخ پرواز سه روز بعد بود. هر دو را کنار هم گذاشتم. باید تصمیم میگرفتم که بمانم یا بروم. اما مشکل این بود که نه خواستم بمانم و نه میدانستم آنجا چی منتظرم است. فقط میدانستم همینجا نشستن هم دیگر ممکن نیست. چشمانم را بستم و پیشانیام را روی لبهی میز گذاشتم.
تمرین
شخصیتی را تصور کنید که در یک ایستگاه قطار متروکه گیر افتاده و آخرین قطار هم رفته است. تلفنش خاموش است و او نمیداند آیا تا صبح باید اینجا بماند یا به سمت جادهی تاریک بیرون برود. بدون استفاده از واژههای «بلاتکلیف»، «سرگردان»، «نگران»، «ترسیده» و «خسته»، احساس شخصیت را در ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.
احساسات نزدیک
سردرگمی، تردید، دودلی، پوچی، بیانگیزگی، خستگی روانی
احساسات متضاد
یقین، قاطعیت، قطعیت، تصمیمگیری، هدفمندی، تمرکز
واژگان مرتبط
بلاتکلیف، سرگردان، معلق، بیسرانجام، بیهدف، رهاشده، مانده، راکد، بیتکیهگاه، سردرگم، خشکزده، بیتفاوت، رها، بیدار.