ناتوانی
ناتوانی
تعریف
ناتوانی احساسی است که در آن، فرد به این نتیجه میرسد که با وجودِ میل، تلاش یا آگاهی، تواناییِ لازم برای انجامِ یک کار، تغییرِ یک وضعیت یا مقابله با یک مانع را ندارد. این احساس میتواند جسمی، ذهنی، عاطفی، اجتماعی یا اخلاقی باشد و اغلب با پذیرشِ محدودیتهای خود همراه است. برخلاف ضعف که بیشتر احساسِ کاهشِ نیرو یا توان است، در ناتوانی شخصیت به این باور میرسد که در شرایطِ فعلی، انجامِ آن کار از توانِ او خارج است. همچنین برخلاف درماندگی، هنوز ممکن است امید به کمک، یادگیری، زمان یا تغییرِ شرایط وجود داشته باشد. در داستان، ناتوانی شخصیت را وادار میکند میان پذیرش، کمک خواستن، رشد یا شکست یکی را انتخاب کند.
نقش ناتوانی در داستان
ناتوانی معمولاً در موقعیتهای زیر ظاهر میشود و نقطهی عطفی در مسیر شخصیت ایجاد میکند:
نرسیدن به عزیزی پیش از وقوعِ یک حادثه.
تلاش برای نجاتِ فردی که دیگر دیر شده است.
روبهرو شدن با بیماری یا آسیبی که انجامِ کارهای گذشته را ناممکن کرده است.
نداشتنِ دانش یا مهارتِ کافی برای حلِ یک بحران.
ناتوان بودن از تغییرِ تصمیمِ شخصی که دوستش دارد.
دیدنِ رنجِ دیگری، بدون اینکه بتواند کاری برای او انجام دهد.
شدتهای ناتوانی
کمبودِ توان ← ناتوانی ← عجز ← درماندگی ← فروپاشی
نشانههای ظاهری
چهره
جمع شدنِ عضلاتِ صورت از فشار
نگاهِ سرگردان میانِ راههای ممکن
لبهایی که چند بار باز و بسته میشوند
رنگپریدگی یا افتادگیِ چهره
چشمها
جستوجوی بینتیجه برای راهحل
نگاههای کوتاه و مردد
پرهیز از نگاه کردن به نتیجهی تلخ
گاهی پر شدنِ چشمها از اشکِ بیصدا
دهان
ناتمام گذاشتنِ جملهها
نفسهای عمیق و بریده
گاز گرفتنِ لب
سکوتهای طولانی
دستها
مشت کردن و دوباره رها کردنِ دستها
کشیدنِ دست روی صورت یا موها
لرزشِ خفیف انگشتان
افتادنِ دستها پس از تلاشِ بینتیجه
بدن
خم شدنِ شانهها
توقفهای ناگهانی در حرکت
چند قدم رفتن و بازگشتن
از دست دادنِ ریتمِ طبیعیِ حرکت
زبان بدن
بدنِ فردِ ناتوان، میانِ خواستن و نتوانستن گرفتار است.
حرکتهایی که نیمهکاره میمانند.
مکثهای طولانی.
نگاهِ مداوم به مانعی که قابلِ عبور نیست.
واکنشهایی که با تردید پایان مییابند.
تغییرات صدا
لرزشِ خفیف در کلام
مکثهای پیدرپی
پایین آمدنِ حجمِ صدا
شکستنِ جملهها
ناتوانی در حفظِ لحنِ محکم
واکنشهای جسمانی
احساسِ سنگینی در اندامها
کاهشِ تمرکز
تنشِ عضلانی
تپشِ قلب در موقعیتهای بحرانی
خالی شدنِ ناگهانیِ انرژی
احساسِ فشار در سینه
افکار شخصیت
ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:
هر کاری بلد بودم، انجام دادم.
از دستِ من خارج شده.
کاش میتوانستم کاری بکنم.
فقط دارم نگاه میکنم.
این بار، توانش را ندارم.
رفتارهای رایج
درخواستِ کمک
پذیرفتنِ محدودیتهای خود
واگذار کردنِ مسئولیت به فردِ تواناتر
تکرارِ بینتیجهی یک تلاش
سکوت پس از شکست
کنار کشیدنِ موقت برای بازیابیِ توان
رفتارهایی که الزاماً رخ نمیدهند
یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که شخصیتِ ناتوان را همیشه منفعل یا تسلیمشده نشان میدهند.
همهی افرادی که ناتوانی را تجربه میکنند:
امیدشان را از دست نمیدهند.
دست از تلاش نمیکشند.
از دیگران فرار نمیکنند.
احساسِ بیارزشی نمیکنند.
ممکن است شخصیتی بارها تلاش کند، کمک بخواهد و حتی تا آخرین لحظه بجنگد، اما همچنان نتواند نتیجه را تغییر دهد. ناتوانی، گاهی حاصلِ محدودیتِ واقعیت است، نه کمبودِ اراده.
اشتباهات رایج نویسندگان
احساسِ ناتوانی کرد.
از ناتوانی به زانو درآمد.
ناتوانی در چهرهاش موج میزد.
کلیشهها
ناتوانی فقط نیفتادن از پا یا نداشتنِ نیروی جسمی نیست.
گاهی ناتوانی:
ایستادن پشتِ شیشهی بخشِ مراقبتهای ویژه و فقط نگاه کردن است.
نوشتنِ دهها پیام و پاک کردنِ همهی آنها است.
شنیدنِ گریهی کودکی، بدون اینکه بتواند دردش را کم کند.
نگاه کردن به شمارهی تلفنی که دیگر هیچوقت پاسخ داده نمیشود است.
داشتنِ همهی پاسخها، اما نرسیدن به موقع برای گفتنِ آنها است.
نمونههای کوتاه
کلید را چند بار چرخاند، اما قفل دیگر باز نمیشد.
دستش تا نیمه بالا آمد و همانجا ماند.
فقط توانست اسمش را صدا بزند.
چند قدم دوید، اما فاصله هر لحظه بیشتر میشد.
روی صندلی نشست و به کفِ دستهایش خیره شد.
گوشی را کنار گوشش نگه داشت، حتی بعد از قطع شدنِ تماس.
نمونه داستانی تألیفی
پدر روی تختِ بیمارستان خوابیده بود. دستگاهها با ریتمی یکنواخت صدا میدادند و پزشکان آرام میانِ اتاق رفتوآمد میکردند. او پشتِ شیشه ایستاده بود؛ پروندههای پزشکی را خوانده بود، با بهترین متخصصها صحبت کرده بود و هر درمانِ ممکنی را امتحان کرده بود. حالا فقط کفِ دستش را روی شیشه گذاشت. لبهایش تکان خوردند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. برای نخستین بار در زندگی، دانستن، خواستن و دویدن هیچ تفاوتی ایجاد نمیکرد. فاصلهی میانِ او و تخت، فقط چند متر بود؛ اما همان چند متر، از هر راهی که تا آن روز رفته بود، دورتر به نظر میرسید.
تمرین
شخصیتی را تصور کنید که شاهدِ غرق شدنِ دوستش است، اما خودش شنا بلد نیست و هیچ وسیلهای هم برای کمک در اختیار ندارد.
بدون استفاده از واژههای «ناتوانی»، «ضعف»، «درماندگی»، «عجز» و «بیقدرت»، احساس او را در حدود ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.
احساسات نزدیک
ضعف، عجز، درماندگی، آسیبپذیری، تزلزل، محدودیت، استیصال
احساسات متضاد
توانمندی، اقتدار، اعتمادبهنفس، آمادگی، تسلط، کفایت، استواری
واژگان مرتبط
عاجز، کمتوان، محدود، آسیبپذیر، متزلزل، درمانده، بیپناه، نابسنده، نابسامان، کماثر، دستبسته، گرفتار