احساس قربانی بودن

از شهر داستان‌نویسان گالیمالوا
پرش به ناوبری پرش به جستجو

احساس قربانی بودن

تعریف

احساس قربانی بودن حالتی روانی است که در آن، فرد خود را در جایگاهِ کسی می‌بیند که بیش از آنکه عاملِ رویدادهای زندگی باشد، همواره تحتِ تأثیرِ نیروهای بیرونی، تصمیم‌های دیگران یا شرایطِ ناعادلانه قرار گرفته است. در این احساس، شخصیت تمرکزِ اصلیِ خود را بر آسیب، بی‌عدالتی و ناتوانیِ خویش می‌گذارد و ممکن است باور کند که اختیارِ تغییرِ وضعیتش را ندارد. این احساس می‌تواند نتیجه‌ی تجربه‌ی واقعیِ آسیب، خیانت، ظلم یا شکست‌های مکرر باشد؛ اما گاهی نیز به یک الگوی ذهنی تبدیل می‌شود که در آن فرد، حتی در موقعیت‌هایی که امکانِ انتخاب و عمل دارد، خود را بی‌قدرت می‌بیند. در داستان، احساس قربانی بودن می‌تواند نقطه‌ی آغازِ سقوطِ شخصیت یا مقدمه‌ای برای تحول او باشد؛ زیرا مسیرِ رشد اغلب از لحظه‌ای آغاز می‌شود که شخصیت دوباره مسئولیتِ زندگیِ خود را به دست می‌گیرد.

نقش احساس قربانی بودن در داستان

احساس قربانی بودن معمولاً در موقعیت‌های زیر ظاهر می‌شود و بر رفتارِ شخصیت اثر می‌گذارد:

تجربه‌ی خیانت از سوی فردی نزدیک.

قرار گرفتن در موقعیتی که اختیار از او گرفته شده است.

تحملِ سال‌ها بی‌توجهی یا نادیده گرفته شدن.

مقایسه‌ی مداومِ زندگیِ خود با دیگران.

احساسِ اینکه سرنوشت همیشه علیه او عمل می‌کند.

تکرارِ شکست‌هایی که باعث شده باور کند هیچ چیز تغییر نمی‌کند.

شدت‌های احساس قربانی بودن

آسیب‌دیدگی ← احساسِ بی‌انصافی ← قربانی‌پنداری ← بی‌قدرتیِ کامل ← هویتِ قربانی

نشانه‌های ظاهری

چهره

حالتِ چهره‌ی رنجیده.

نگاهِ همراه با انتظارِ همدردی.

اخمِ ناشی از دلخوری.

چهره‌ای که گویی همیشه داستانی از آسیب در پشتِ آن وجود دارد.

چشم‌ها

نگاهِ جست‌وجوگر برای پیدا کردنِ مقصر.

نگاهِ غمگین و پرسشگر.

خیره شدن به گذشته.

چشم‌هایی که بیشتر درد را می‌بینند تا امکانِ تغییر را.

دهان

تکرارِ شکایت‌ها.

گفتنِ جمله‌هایی مانند «همیشه برای من این اتفاق می‌افتد».

آه کشیدن.

توضیح دادنِ طولانی درباره‌ی آسیب‌هایی که دیده است.

دست‌ها

اشاره به زخم‌ها و مشکلاتِ گذشته.

بی‌حرکت ماندنِ دست‌ها هنگامِ تصمیم‌گیری.

کنار کشیدنِ دست‌ها از مسئولیت.

حرکاتِ ضعیف و مردد.

بدن

حالتِ جمع‌شده و دفاعی.

خم شدنِ بدن به سمتِ جلو.

کاهشِ انرژی در حرکت.

نشستن در حالتِ انتظار.

زبان بدن

بدنِ فردی که خود را قربانی می‌بیند، اغلب نشان‌دهنده‌ی فاصله گرفتن از قدرتِ شخصی است.

حالتِ منفعل.

انتظار برای نجات یا جبران.

عقب کشیدن از موقعیت‌های چالش‌برانگیز.

نشان دادنِ آسیب به جای نشان دادنِ توانایی.

تغییرات صدا

لحنِ شکایت‌آمیز.

تأکید زیاد بر اتفاقاتِ گذشته.

صدایی که گاهی همراه با مظلومیت شنیده می‌شود.

تکرارِ داستان‌های دردناک.

کاهشِ اطمینان در بیانِ خواسته‌ها.

واکنش‌های جسمانی

احساسِ سنگینی.

کاهشِ انرژی برای اقدام.

تنش هنگامِ یادآوریِ اتفاقات.

احساسِ ناتوانی در بدن.

خستگیِ ناشی از درگیریِ ذهنی با گذشته.

افکار شخصیت

ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:

همیشه من هستم که آسیب می‌بینم.

هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند.

دیگران باعث شدند من اینجا باشم.

اگر آن اتفاق نمی‌افتاد، زندگی‌ام کاملاً فرق می‌کرد.

من هیچ کنترلی روی چیزی ندارم.

رفتارهای رایج

مقصر دانستنِ مداومِ دیگران.

بازگوییِ مکررِ اتفاقاتِ آسیب‌زا.

انتظارِ جبران از دیگران.

کنار کشیدن از تصمیم‌های مهم.

رد کردنِ فرصت‌ها از ترسِ تکرارِ آسیب.

جست‌وجوی تأیید و همدردی.

رفتارهایی که الزاماً رخ نمی‌دهند

یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که شخصیتِ دارای احساس قربانی بودن را همیشه ضعیف، گریه‌کنان یا ناتوان نشان می‌دهند.

همه‌ی افرادی که چنین احساسی دارند:

واقعاً هیچ قدرتی ندارند.

همیشه اشتباه می‌کنند.

دنبالِ سوءاستفاده از دیگران هستند.

از ابتدا شخصیتی منفعل دارند.

ممکن است شخصیتی بسیار موفق و قدرتمند باشد، اما در بخشی از زندگیِ خود، هنوز خود را قربانیِ یک اتفاقِ گذشته بداند.

اشتباهات رایج نویسندگان

خودش را قربانی می‌دید.

فکر می‌کرد همه علیه او هستند.

از زندگی شکایت داشت.

کلیشه‌ها

احساس قربانی بودن فقط گریه کردن و شکایت کردن نیست.

گاهی احساس قربانی بودن:

نگه داشتنِ یک پیامِ قدیمی برای اثباتِ اینکه حق با او بوده است.

تعریف کردنِ موفقیت‌های دیگران با جمله‌ی «برای آن‌ها راحت بود».

نپذیرفتنِ فرصتِ جدید چون مطمئن است دوباره آسیب می‌بیند.

منتظر ماندن برای اینکه کسی بالاخره بیاید و همه‌چیز را درست کند.

ساختنِ تمامِ هویتِ خود بر اساسِ زخمی که سال‌ها پیش خورده است.

نمونه‌های کوتاه

گفت: «تو نمی‌فهمی من چی کشیدم.»

عکس را نگاه کرد و زیر لب گفت: «همه‌چیز از همان روز شروع شد.»

پیشنهاد را رد کرد؛ نه چون نمی‌توانست، چون باور داشت باز هم شکست خواهد خورد.

نشست و فهرستِ تمامِ کسانی را مرور کرد که به او آسیب زده بودند.

جمله‌ی «همیشه همین‌طور بوده» را آرام تکرار کرد.

منتظر ماند کسی متوجه شود چقدر رنج کشیده است.

نمونه داستانی تألیفی

سال‌ها بود که داستانِ همان روز را برای هر کسی که می‌شنید تعریف می‌کرد. هر بار با جزئیاتِ تازه، هر بار با همان دردِ قدیمی. همه می‌دانستند چه اتفاقی افتاده؛ می‌دانستند چه کسی اشتباه کرده و چه چیزی از او گرفته شده است. اما خودِ او هنوز همان‌جا مانده بود؛ در همان لحظه‌ای که همه‌چیز فرو ریخته بود. وقتی دوستش پیشنهاد کاری تازه‌ای داد، لبخند زد و گفت: «فایده‌ای نداره، آخرش دوباره یکی پیدا می‌شه که خرابش کنه.» دوستش چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. برای اولین بار شاید کسی متوجه شده بود که زخمِ قدیمی فقط چیزی نبود که به او آسیب زده باشد؛ چیزی بود که آرام‌آرام تبدیل به بخشی از تعریفِ او از خودش شده بود.

تمرین

شخصیتی را تصور کنید که پس از سال‌ها تحملِ رفتار ناعادلانه‌ی دیگران، باور کرده است که هیچ قدرتی برای تغییرِ زندگیِ خود ندارد.

بدون استفاده از واژه‌های «قربانی»، «بی‌قدرت»، «ظلم»، «بی‌عدالتی» و «آسیب»، احساس او را در حدود ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.

احساسات نزدیک

درماندگی، رنجش، بی‌اعتمادی، خشم فروخورده، ترس، سرخوردگی، ناامیدی

احساسات متضاد

خودباوری، استقلال، مسئولیت‌پذیری، اقتدار، امید، توانمندی، کنترلِ شخصی

واژگان مرتبط

مظلوم، آسیب‌دیده، رنج‌کشیده، منفعل، درمانده، دل‌شکسته، بی‌اختیار، محروم، شاکی، گرفتار، وابسته، زخم‌خورده، بی‌دفاع، ناتوان‌پندار