ملال

از شهر داستان‌نویسان گالیمالوا
پرش به ناوبری پرش به جستجو

ملال

تعریف

ملال، حالتی از بی‌قراریِ همراه با دل‌زدگی و یکنواختی است که در اثرِ نبودِ تحریکِ کافی، تکرارِ بی‌پایان، یا خلأِ معنا در تجربه‌هایِ روزمره پدید می‌آید. ملال با خستگی تفاوت دارد؛ خستگی از فعالیتِ بسیار ناشی می‌شود، اما ملال از فعالیتِ بسیارِ کم یا تکراریِ بی‌حاصل. این احساس، ریشه در نیازِ انسان به تازگی، چالش و معنا دارد و هنگامی که این نیازها برآورده نشوند، به شکلِ سنگینیِ ملال‌انگیزی بر وجودِ شخصیت چیره می‌شود. ملال می‌تواند خفیف باشد، مانندِ بی‌حوصلگیِ منتظرِ اتوبوس، یا عمیق‌تر، مانندِ بی‌زاریِ وجودی از زندگیِ روزمره. در داستان، ملال اغلب شخصیت را به سمتِ تصمیماتی سوق می‌دهد که از سرِ نیاز به تغییر است، خواه این تغییر سازنده باشد یا مخرب.

نقش ملال در داستان

ملال معمولاً در موقعیت‌های زیر ظاهر می‌شود و به روایت، تنشِ درونی و انگیزه‌ی تحول می‌بخشد:

  • در زندگی‌هایِ آرام و بی‌حادثه، وقتی شخصیت از آرامشِ بیش از حد به تنگ می‌آید.
  • در جامع‌های ماشینی و تکراری، که روزها و شب‌ها در هم گم می‌شوند.
  • در رابطه‌ای که تازگیِ خود را از دست داده و به عادتی روزمره بدل شده است.
  • در شغلی که هیچ چالش و تنوعی ندارد و هر روز، کپیِ روزِ قبل است.
  • در دورانِ بازنشستگی یا بیکاری، وقتی شخصیت نمی‌داند با زمانِ خود چه کند.
  • در سفرهایِ طولانی، یا انتظارهایِ بی‌پایان، که در آن، ثانیه‌ها به عقربه‌هایِ سنگین بدل می‌شوند.

شدت‌های ملال

بی‌حوصلگیِ خفیف ← یکنواختی ← ملال ← دل‌زدگی ← تهوعِ وجودی ← پوچی

نشانه‌های ظاهری

چهره

  • حالتی که شور و شوقی در آن نیست، اما غمِ روشنی هم ندارد
  • خطوطِ خفیفی که از بی‌حوصلگیِ مزمن حکایت دارد
  • ماهیچه‌هایی که نه منقبض هستند و نه کاملاً رها؛ بلکه در نوعی سستیِ بی‌هدف گرفتارند
  • گاه اخم‌هایِ کوتاه و زودگذر، یا پُرخندیدن‌هایِ بی‌دلیل (از سرِ بی‌قراری)

چشم‌ها

  • نگاهی که به جای تمرکز، در فضا پرسه می‌زند
  • پرهیز از تماسِ چشمیِ عمیق، یا نگاه‌هایِ سرسری و بی‌معنا
  • گشادگیِ خفیفِ مردمک، که نشان از جست‌وجویِ ناخودآگاه برایِ تحریک دارد
  • نگاهِ مکرر به ساعت یا اطراف، برایِ یافتنِ چیزی تازه

دهان

  • لب‌هایی که گاه به هم فشرده می‌شوند، از سرِ بی‌حوصلگی
  • آه‌هایِ کوتاه و مکرر
  • بیانِ جملاتِ تکراری، مانند «خیلی حوصله‌ام سر رفته»، «هیچی نیست»
  • لبخندی که به سختی شکل می‌گیرد و زود محو می‌شود

دست‌ها

  • بی‌قراریِ مداوم: بازی با خودکار، ضربه زدن به میز، یا ناخن‌جویدن
  • حرکت‌هایِ بی‌هدف و بی‌انرژی
  • گره کردن و باز کردنِ مکررِ انگشتان
  • دست زدنِ مکرر به مو، صورت، یا اشیایِ اطراف

بدن

  • قامتی که افتاده و فاقدِ کشش است
  • جابه‌جا شدنِ مداوم روی صندلی یا پا به پا شدن
  • تکیه دادنِ مکرر به اشیا
  • خستگیِ ظاهری، حتی در غیابِ فعالیتِ جسمانی

زبان بدن

بدنِ فردِ دچارِ ملال، پیامِ بی‌قراریِ پنهان و نیاز به تحریک را منتقل می‌کند.

  • حرکاتِ تکراری و بی‌هدف (مانندِ چرخاندنِ قلم)
  • تمایل به تغییرِ مداومِ وضعیت
  • نگاه‌هایِ پرسه‌زن به اطراف
  • خمیازه‌هایِ مکرر، حتی در زمان‌هایی که خستگیِ جسمی وجود ندارد

تغییرات صدا

  • لحنی که فاقدِ طنینِ عاطفیِ معمول است
  • سرعتی که گاهی یکنواخت و گاهی به شدت تند و بی‌صبر است
  • حجمی که معمولاً پایین‌تر از حدِ معمول است، مگر هنگامِ شکایت
  • مکث‌هایی که با بی‌حوصلگی همراه است و گاه با ضربه‌ی انگشتان پر می‌شود
  • پرهیز از حرف‌زدنِ طولانی، چون هیچ چیز برایِ گفتن وجود ندارد

واکنش‌های جسمانی

  • خمیازه‌هایِ مکرر، حتی در غیابِ خستگی
  • بی‌قراریِ عضلانی: تکان دادنِ پا، ضربه زدن به میز
  • احساسِ سنگینی در سر یا پلک‌ها
  • کاهشِ اشتها یا پرخوریِ عصبی
  • احساسِ کسالتِ مبهم در تمامِ بدن
  • خواب‌آلودگی در زمانِ بیداری، و بی‌خوابی در زمانِ استراحت

افکار شخصیت

ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:

  • چقدر بی‌حوصله‌ام.
  • هیچی نیست.
  • کاش چیزی اتفاق می‌افتاد.
  • نمی‌دانم چیکار کنم.
  • این روزها همه‌اش تکراری‌ست.
  • چه بی‌معنی‌ست همه‌ی اینها.

رفتارهای رایج

  • اسکرول کردنِ بی‌پایانِ گوشی
  • جابه‌جا کردنِ اشیا بدونِ دلیل
  • شروع کردن و رها کردنِ چندین کارِ پشتِ سرِ هم
  • تماس با کسانی که مدتی است با آنها حرف نزده، از سرِ بی‌حوصلگی
  • تماشایِ برنامه‌هایِ تکراری
  • پرت کردنِ حواسِ خود با کارهایِ کوچکِ بی‌اهمیت

رفتارهایی که الزاماً رخ نمی‌دهند

یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که شخصیتِ دچارِ ملال را همیشه کسل، بی‌جنبش یا بی‌فکر نشان می‌دهند.

همهٔ افرادی که ملال را تجربه می‌کنند:

  • افسرده نیستند؛ ملال می‌تواند خفیف و موقتی باشد.
  • لزوماً گوشه‌گیر نیستند؛ ممکن است به دنبالِ محرکِ جدید بگردند و بیرون بروند.
  • از همه‌چیز و همه‌کس بیزار نیستند؛ ممکن است فقط از یک زمینه (مثلِ کار) ملول باشند.
  • ممکن است برانگیخته‌ترین کارها را از سرِ ملال انجام دهند (مثلِ قمار یا سفرهایِ ناگهانی).
  • همیشه از آنچه دارند، شکایت نمی‌کنند؛ گاهی در سکوت، به دنبالِ تغییرِ آرامی می‌گردند.

ممکن است شخصیتی از ملال، به یک کارِ خلاقانه پناه ببرد؛ نقاشی بکشد، شعر بگوید، یا سفر برود.

اشتباهات رایج نویسندگان

  • ملال از نگاهش می‌بارید.
  • با ملالِ تمام، به دیوار خیره شد.
  • ملال وجودش را فرا گرفته بود.

کلیشه‌ها

ملال فقط زل زدن به دیوار یا آه کشیدن نیست. گاهی ملال:

  • چرخاندنِ مکررِ گوشی روی میز، بدونِ نگاه کردن به آن.
  • خواندن و نخواندنِ یک کتاب، و گذاشتنِ آن در جایِ دیگر.
  • انتخابِ لباس و عوض کردنِ آن، باز هم انتخاب و عوض کردن.
  • گرم کردنِ چای، سرد شدنِ آن، و دوباره گرم کردنش.
  • تماشایِ یک فیلم تا نیمه و بستنِ آن، و باز کردنِ فیلمی دیگر.
  • مرتب کردنِ یک قفسه، و بعد از یک ساعت، به هم زدن دوباره‌ی آن.

نمونه‌های کوتاه

  • ساعت را نگاه کرد: سه دقیقه گذشته بود.
  • همه‌ی برنامه‌هایِ گوشی را باز کرد، هیچ‌کدام را نخواند.
  • چای ریخت، نگاهش کرد، ول کرد و رفت.
  • ده بار از اتاق بیرون رفت و برگشت، بدونِ آنکه کاری کرده باشد.
  • به دوستش زنگ زد، وقتی جواب نداد، آهی کشید و گوشی را انداخت.

نمونه داستانی تألیفی

ظهرِ یک چهارشنبه‌ی معمولی، پشتِ میزِ کارش نشسته بود. پنجره رو به یک کوچه‌ی ساکت بود که هیچ‌چیز در آن اتفاق نمی‌افتاد. یک گربه از آن عبور کرد، ایستاد، پنجه‌هایش را لیسید و رفت. همین. کلِ امروز یعنی همین یک گربه. صفحه‌ی مانیتور روشن بود، اما حرفی برایِ گفتن نداشت. خودکار را روی میز می‌چرخاند؛ یک دور، دو دور، سه دور... صداهایِ دفتر: ضربه‌یِ مکررِ کیبورد، زمزمه‌ی رادیو، خنده‌یِ تکراریِ همکار. دوباره چرخاندنِ خودکار. دوباره نگاه به ساعت. دوباره نگاه به گربه‌ای که دیگر رفته بود. تمامِ روز، تمامِ هفته، تمامِ ماه‌ها این‌طور گذشته بود. ناگهان با خودش گفت: «اگر همین یک دقیقه، چند بار تکرار شده است؟» این فکر آنقدر سرد و سنگین بود که حتی برایِ جواب دادن به آن هم نیازی نبود. بلند شد و رفت به سمتِ چای‌ساز. چای‌ساز خالی بود.

تمرین

شخصیتی را تصور کنید که مجبور است یک روزِ کامل را در یک اتاقِ کوچک و خالی، بدونِ هیچ وسیله‌ای برایِ سرگرمی، منتظرِ یک خبرِ مهم بماند. ساعت‌هایِ اول هنوز تحمل‌پذیر است، اما ساعت‌هایِ بعدی، ملالِ عمیقی به او دست می‌دهد.

بدون استفاده از واژه‌های «ملال»، «بی‌حوصلگی»، «یکنواختی»، «دل‌زدگی» و «خستگی»، احساس او را در حدود ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.

احساسات نزدیک

بی‌حوصلگی، یکنواختی، دل‌زدگی، کسالت، بی‌قراری، پوچی

احساسات متضاد

هیجان، شور، اشتیاق، تنوع، چالش، تحرک، کنجکاوی

واژگان مرتبط

یکنواختی، بی‌حوصلگی، دل‌زدگی، کسالت، بی‌قراری، پوچی، رخوت، سکون، تکرار، روزمرگی، بی‌رنگی، خلأ، کرختی، سستی