درماندگی
درماندگی
تعریف
درماندگی احساسی است که در آن، فرد با وجود میل به تغییر، نجات یا مقاومت، باور میکند هیچ ابزار، توان، فرصت یا راه مؤثری برای اثر گذاشتن بر وضعیت پیشِ رو ندارد. برخلاف یأس که پایانِ امید است، درماندگی پایانِ احساسِ توانایی است. شخصیت هنوز ممکن است آرزو کند اوضاع بهتر شود، اما احساس میکند هرچه انجام دهد، نتیجهای نخواهد داشت. در داستان، درماندگی شخصیت را میان خواستن و نتوانستن معلق نگه میدارد؛ جایی که هر تلاش، پیش از آغاز، شکستخورده به نظر میرسد.
نقش درماندگی در داستان
درماندگی معمولاً در موقعیتهای زیر ظاهر میشود و شخصیت را در برابر نیرویی بزرگتر از خود قرار میدهد:
دیدنِ رنجِ عزیزی بدون امکان کمک به او.
گرفتار شدن در نظامی که هیچ راه قانونی یا عملی برای مقابله با آن وجود ندارد.
تلاشهای مکرر برای حل مشکلی که هر بار به همان نقطهی اول بازمیگردد.
گیر افتادن در حادثهای که کنترل آن از توان شخصیت خارج است.
نداشتنِ پول، زمان یا امکانات برای انجام کاری ضروری.
شاهد بودنِ یک بیعدالتی و ناتوانی در جلوگیری از آن.
شدتهای درماندگی
ناتوانی موقت ← درماندگی ← استیصال ← تسلیم ← فروپاشی روانی
نشانههای ظاهری
چهره
پیشانیِ درهمکشیده و خسته
فکِ منقبض یا آویزان
تغییر سریع حالت صورت میان نگرانی و بیاثر شدن
نگاهِ منتظرِ معجزهای که نمیآید
چشمها
نگاههای سرگردان میان راههای مختلف
پلک زدنهای پیاپی هنگام فکر کردن
خیره شدن به چیزی که راهحل را در آن جستوجو میکند
جمع شدن اشک بدون جاری شدن
دهان
نیمهباز ماندن دهان هنگام شوک
گاز گرفتن لب پایین
بازدمهای عمیق و طولانی
نیمهکاره ماندن جملهها
دستها
باز و بسته کردن مکرر مشتها
کشیدن دست روی صورت یا موها
لرزش خفیف انگشتان
رها کردن ناگهانی اشیا از دست
بدن
قدم زدنهای کوتاه و بیهدف
خم شدن به جلو هنگام فکر کردن
نشستن و دوباره بلند شدن بدون تصمیم مشخص
توقفهای ناگهانی در میانهی حرکت
زبان بدن
بدنِ فردِ درمانده، میان میل به اقدام و ناتوانی در اقدام گرفتار شده است.
حرکتهای ناتمام و مردد.
تغییر مداوم وضعیت بدن.
نگاه کردن به دیگران برای یافتن راهحل.
کاهش اطمینان در حرکات.
تغییرات صدا
شکستن صدا هنگام صحبت
تکرار جملههای مشابه
پرسیدن مکرر «حالا چی؟»
بالا و پایین شدن ناگهانی حجم صدا
مکثهای طولانی میان کلمات
واکنشهای جسمانی
تپش قلب
احساس فشار در قفسهی سینه
لرزش دستها
ضعف در پاها
خشکی دهان
تنش شدید عضلات گردن و شانه
افکار شخصیت
ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:
هر کاری میکنم، فایدهای نداره.
اگه میتونستم، همین الان انجامش میدادم.
چرا هیچ راهی پیدا نمیکنم؟
فقط دارم نگاه میکنم و هیچ کاری ازم برنمیاد.
کاش یکی میدونست باید چه کار کرد.
رفتارهای رایج
درخواست کمک از افراد مختلف
امتحان کردن راهحلهای تکراری با وجود شکست قبلی
راه رفتن مداوم در یک مسیر کوتاه
نگاه کردن مکرر به ساعت یا تلفن
نیمهکاره رها کردن کارها
تصمیم گرفتن و بلافاصله منصرف شدن
رفتارهایی که الزاماً رخ نمیدهند
یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که شخصیتِ درمانده را همیشه منفعل یا گریان نشان میدهند.
همهی افرادِ درمانده:
ساکت نمیشوند.
گریه نمیکنند.
دست از تلاش نمیکشند.
تسلیم نمیشوند.
ممکن است شخصیتی در اوج درماندگی، با سرعت و اضطراب دست به هر راهحلی بزند؛ نه از روی امید، بلکه چون نمیتواند بیحرکت بماند. برخی دیگر ظاهری آرام دارند، در حالی که ذهنشان بیوقفه دنبال راهی میگردد که وجود ندارد.
اشتباهات رایج نویسندگان
درمانده شده بود.
احساس درماندگی میکرد.
هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
کلیشهها
درماندگی فقط نشستن و زل زدن به زمین نیست.
گاهی درماندگی:
شمارهای را برای دهمین بار گرفتن و دوباره شنیدن بوق اشغال است.
باز کردن دهها صفحهی اینترنتی بدون پیدا کردن پاسخ است.
ایستادن پشت درِ اتاق عمل و شمردن کاشیهای کف راهرو است.
امضا کردن برگهای که هیچ انتخاب واقعیای پشت آن نیست.
چند بار پوشیدن کفش برای رفتن و هر بار دوباره درآوردن آن است.
نمونههای کوتاه
دستش تا دستگیرهی در رفت، اما همانجا ماند.
برای چندمین بار پیام را خواند؛ هیچ جملهی تازهای پیدا نمیشد.
روی صندلی نشست، بلند شد، دوباره نشست.
گوشی را برداشت، شماره گرفت، پیش از وصل شدن قطع کرد.
نقشه را باز کرد؛ همهی مسیرها به همان بنبست میرسیدند.
به ساعت نگاه کرد؛ عقربهها جلو میرفتند و او همانجا مانده بود.
نمونه داستانی تألیفی
پرستار دوباره از کنارم رد شد. خواستم چیزی بپرسم، اما فقط نگاهم از دنبالش رفت. روی صندلی فلزی نشستم، چند ثانیه بعد دوباره بلند شدم. تلفنم را از جیبم درآوردم؛ هیچ تماس تازهای نبود. اسم چند نفر را نگاه کردم، اما نمیدانستم اگر زنگ بزنم، قرار است چه بگویند که اوضاع فرق کند. به درِ بستهی اتاق خیره شدم. هر بار که باز میشد، نفسم را نگه میداشتم و هر بار کسی دیگر بیرون میآمد. دستهایم را روی هم فشار دادم تا لرزششان کمتر شود. حس میکردم اگر فقط یک کار درست را پیدا کنم، همهچیز تغییر میکند؛ اما هرچه بیشتر فکر میکردم، راهها یکییکی محو میشدند. راهرو پر از آدم بود، اما هیچکس نمیتوانست آن دری را زودتر باز کند.
تمرین
شخصیتی را تصور کنید که میبیند خانهاش در آتش میسوزد و عزیزش هنوز داخل ساختمان است، اما نیروهای امداد اجازهی ورود به او نمیدهند.
بدون استفاده از واژههای «درماندگی»، «ناتوان»، «استیصال»، «بیچاره» و «هیچ کاری از دستم برنمیآید»، احساس او را در حدود ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.
احساسات نزدیک
استیصال، سردرگمی، اضطراب، یأس، درماندگی آموختهشده، بیپناهی، ناتوانی
احساسات متضاد
اقتدار، توانمندی، کنترل، اطمینان، تسلط، کفایت، امید
واژگان مرتبط
درمانده، مستأصل، بیپناه، ناتوان، گرفتار، عاجز، زمینگیر، بیدفاع، محکوم، بیچاره، بیقدرت, درماندهآموخته