انکار

از شهر داستان‌نویسان گالیمالوا
پرش به ناوبری پرش به جستجو

انکار

تعریف

انکار واکنشی روانی است که در آن فرد از پذیرفتنِ یک واقعیت، احساس، مسئولیت یا حقیقتی که برایش دردناک، تهدیدکننده یا دشوار است، خودداری می‌کند. در انکار، مسئله لزوماً نادیده گرفته نمی‌شود؛ بلکه ذهن تلاش می‌کند وجود یا اهمیتِ آن را کمتر از واقعیت نشان دهد تا فرد بتواند فشارِ روانیِ لحظه را تحمل کند. تفاوت انکار با دروغ گفتن در این است که دروغ معمولاً آگاهانه برای فریبِ دیگری گفته می‌شود، اما انکار گاهی حتی خودِ فرد را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. تفاوت آن با امید نیز این است که امید واقعیت را می‌بیند و برای بهبود تلاش می‌کند، اما انکار از دیدنِ بخشِ دردناکِ واقعیت دوری می‌کند. در داستان، انکار یکی از مهم‌ترین موانعِ تحولِ شخصیت است؛ زیرا شخصیت تا زمانی که نتواند حقیقتی را بپذیرد، نمی‌تواند تغییر کند.

نقش انکار در داستان

انکار معمولاً در موقعیت‌های زیر ظاهر می‌شود و کشمکشِ درونیِ شخصیت را می‌سازد:

نپذیرفتنِ پایانِ یک رابطه.

قبول نکردنِ اشتباهاتِ شخصی.

باور نکردنِ تغییر شرایط.

پنهان کردنِ یک ضعف یا زخمِ درونی.

نادیده گرفتنِ نشانه‌های یک بحران.

مقاومت در برابرِ حقیقتی که هویتِ فرد را تهدید می‌کند.

شدت‌های انکار

نادیده گرفتنِ نشانه‌ها ← کوچک شمردنِ مشکل ← توجیه کردن ← دفاع از باورِ غلط ← ساختنِ جهانی جدا از واقعیت

نشانه‌های ظاهری

چهره

آرامشِ مصنوعی در موقعیتی نگران‌کننده.

لبخندِ نامتناسب با شرایط.

تلاش برای نشان دادنِ اینکه «همه‌چیز خوب است».

چهره‌ای که از مواجهه دوری می‌کند.

چشم‌ها

نگاه نکردن به نشانه‌های واضح.

فرار از نگاهِ کسانی که حقیقت را می‌دانند.

تمرکز روی جزئیاتِ کم‌اهمیت برای ندیدنِ تصویرِ بزرگ‌تر.

نگاهِ ثابت به چیزی که فرد می‌خواهد باور کند.

دهان

گفتنِ جمله‌هایی مانند:

«چیزی نشده.»

«این فقط یک دوره است.»

«همه اشتباه می‌کنند.»

«داری بزرگش می‌کنی.»

تغییر موضوع هنگامِ مواجهه.

دفاع از چیزی که در درون خود نیز نسبت به آن شک دارد.

دست‌ها

کنار گذاشتنِ مدارک یا نشانه‌ها.

مشغول کردنِ خود برای فکر نکردن.

پاک کردنِ پیام‌ها، عکس‌ها یا نشانه‌های ناراحت‌کننده.

انجام دادنِ کارهای بی‌اهمیت برای فرار از یک مسئله‌ی اصلی.

بدن

بی‌قراریِ پنهان زیرِ آرامشِ ظاهری.

ناتوانی در ماندن با یک فکرِ ناراحت‌کننده.

تغییر ناگهانیِ موضوع یا محیط.

رفتارهایی برای پرت کردنِ حواس.

زبان بدن

بدنِ فردِ در حالِ انکار، میانِ آرامش و اضطراب گیر کرده است:

ظاهرش می‌گوید «مشکلی نیست».

حرکاتش چیزِ دیگری نشان می‌دهند.

از موقعیت‌هایی که حقیقت را یادآوری می‌کنند فاصله می‌گیرد.

در برابرِ نزدیک شدنِ دیگران مقاومت می‌کند.

تغییرات صدا

لحنِ بیش از حد مطمئن.

خنده در موقعیت‌های جدی.

تکرارِ یک جمله برای قانع کردنِ خود.

بالا رفتنِ حالتِ دفاعی هنگامِ سؤال.

تغییر سریعِ موضوع.

واکنش‌های جسمانی

تنشِ پنهان.

بی‌قراری.

اختلال در تمرکز.

خستگی ناشی از تلاش برای حفظِ یک تصویرِ غیرواقعی.

واکنشِ شدید به یادآوریِ حقیقت.

افکار شخصیت

ممکن است شخصیت با خودش فکر کند:

اگر درباره‌اش حرف نزنم، شاید از بین برود.

هنوز همه‌چیز مثل قبل است.

دیگران اشتباه می‌کنند.

من آمادگیِ روبه‌رو شدن با این را ندارم.

اگر این حقیقت را قبول کنم، همه‌چیز تغییر می‌کند.

رفتارهای رایج

کوچک جلوه دادنِ مشکل.

پیدا کردنِ بهانه.

مقصر دانستنِ شرایط یا دیگران.

دوری از گفتگوهای سخت.

نگه داشتنِ تصویرِ قدیمی از خود یا دیگران.

پناه بردن به خاطرات یا خیال‌ها.

رفتارهایی که الزاماً رخ نمی‌دهند

یکی از اشتباهات رایج نویسندگان این است که فردِ در حالِ انکار را همیشه نادان یا غیرمنطقی نشان می‌دهند.

همه‌ی افرادِ گرفتارِ انکار:

واقعیت را نمی‌فهمند نیستند.

قصدِ فریب ندارند.

همیشه ضعیف نیستند.

برای همیشه در این حالت نمی‌مانند.

گاهی انکار یک واکنشِ موقت برای تحملِ یک شوکِ بزرگ است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که فرد در آن باقی بماند.

اشتباهات رایج نویسندگان

او حقیقت را انکار می‌کرد.

نمی‌خواست باور کند.

خودش را گول می‌زد.

کلیشه‌ها

انکار فقط گفتنِ «نه، این درست نیست» نیست.

گاهی انکار:

پر کردنِ تمامِ وقت با کار برای فکر نکردن است.

نگه داشتنِ رابطه‌ای است که مدت‌هاست تمام شده.

گفتنِ «من اهمیتی نمی‌دهم» وقتی واقعاً اهمیت دارد.

خندیدن در لحظه‌ای است که فرد در حالِ فروپاشی است.

ساختنِ تصویری قوی از خود برای پنهان کردنِ آسیب‌پذیری است.

نمونه‌های کوتاه

عکس‌ها را نگه داشت، چون پاک کردنشان یعنی پذیرفتن.

گفت «فقط خسته است»؛ همه می‌دانستند موضوع چیز دیگری است.

هر بار کسی سؤال می‌کرد، درباره‌ی موضوع دیگری حرف می‌زد.

نتیجه را دید، اما معنایش را نپذیرفت.

گفت «من مشکلی ندارم»؛ آرام‌تر از همیشه.

درِ اتاق را بست تا صدای حقیقت را نشنود.

نمونه داستانی تألیفی

وقتی پزشک جمله‌ی آخر را گفت، او فقط لبخند زد و گفت: «اشتباه شده. فردا دوباره بررسی می‌کنیم.» همه ساکت بودند، اما او شروع کرد درباره‌ی برنامه‌های هفته‌ی بعد حرف زدن؛ درباره‌ی خریدی که باید انجام می‌داد، درباره‌ی کاری که باید تمام می‌کرد. انگار اگر درباره‌ی چیزهای معمولی حرف بزند، اتفاقِ غیرمعمول ناپدید می‌شود. شب، وقتی تنها شد، گزارش را دوباره خواند. چند دقیقه به کلمات خیره ماند. هنوز نمی‌خواست آن‌ها را بپذیرد. نه به این دلیل که نمی‌فهمید؛ به این دلیل که فهمیدنِ آن‌ها یعنی پذیرفتنِ اینکه زندگی دیگر دقیقاً مثل قبل ادامه پیدا نمی‌کند.

تمرین

شخصیتی را تصور کنید که با حقیقتی روبه‌رو شده که تمام تصویرش از خودش یا زندگی‌اش را تغییر می‌دهد، اما تلاش می‌کند آن را نبیند.

بدون استفاده از واژه‌های «انکار»، «حقیقت»، «واقعیت»، «پذیرش» و «ترس»، رفتار و گفت‌وگوی درونیِ او را در حدود ۲۰۰ کلمه توصیف کنید.

احساسات نزدیک

ترس، سردرگمی، شرم، ناامنی، دلبستگی

احساسات متضاد

پذیرش، خودشناسی، بلوغ، صداقت، آگاهی، شجاعت

واژگان مرتبط

نپذیرفتن، مقاومت، چشم‌پوشی، توجیه، سرپوش گذاشتن، فرار، بی‌خبری، ناباوری، پنهان‌کاری، خودفریبی، امتناع، اصرار، مقاومت درونی